گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )
19
كورشنامه ( فارسى )
بالاخره آستياژ كه ديد كورش عشق مفرطى به شكار در صحرا دارد اجازه داد به اتفاق دايى خود به آن بپردازد ، و بدين مناسبت مأموران و مستحفظين لايق گماشت تا او را در اعمال دشوار و مقابله با حيوانات درنده يارى كنند . كورش با كمال دقت از كسانى كه در پى او بودند سؤال مىكرد از كداميك از حيوانات بايد احتياط روا داشت و كداميك را بىدغدغه دنبال كرد . قراولان مىگفتند كه خرس و شير و گراز و پلنگ غالبا كسانى را كه بىمحابا به تعاقبشان پرداختهاند به هلاكت رساندهاند ، ولى گوزن و گورخر و بز كوهى آسيب نمىرسانند . همچنين به او خاطرنشان كردند كه بايد از راههاى بد نيز به اندازهء درندگان احتراز جست ، چهبسا سواران كه با اسبهاى خود به پرتگاهها سقوط كرده و كشته شدهاند . كورش جملهء اين مطالب را با گوش هوش مىشنيد اما به محض اينكه گوزنى از پناهگاه خويش خارج مىشد و جولان مىكرد همهچيز را فراموش مىكرد و با چابكى به تعاقبش مىپرداخت . روزى اسبش در حين تاخت رو رفت و نزديك بود كه كورش به زمين افتد ، اما سوار با چالاكى خود را بر زين استوار كرد . اسب برخاست و پى شكار دويد ، كورش تير را از تركش رها ساخت و به پهلوى گوزن زد . گوزن كه بسيار بزرگ و زيبا بود به زمين غلتيد . كورش ديگر از شادى در پوست نمىگنجيد . قراولان چهارنعل فرارسيدند و او را ملامت كردند كه خود را دچار خطر عظيمى نموده است و تهديد كردند كه شكايت نزد پادشاه خواهند برد . كورش كه از اسب پياده شده و برپا ايستاده بود از ملامت آنان ناراضى شد . ناگاه صداى مهيبى از دور شنيده شد ، كورش غرق در نشاط شد . در يك چشم برهم زدن بر گردهء اسب پريد و ديد از سمت مقابل گراز خشمناكى به سرعت به سوى او مىدود . بلافاصله كمانش را كشيد و پيشانى حيوان را نشانه گرفت و تا ديگران متوجه اطراف شدند حيوان سبع در خاك و خون غوطهور شد . دايىاش كه اين همه جسارت و گستاخى را ديد زبان به ملامتش گشود . ولى كورش تقاضا كرد كه اجازه دهد دو شكار را براى پدربزرگش ببرند . گويند دايىاش جواب داده بود : « اگر شاه بداند كه تو دو حيوان را شكار كردهاى نه تنها تو را مورد ملامت قرار خواهد داد بلكه مرا مؤاخذه خواهد كرد . » كورش جواب داد : « بسيار خوب ، بگذار پس از ديدن شكارها مرا تازيانه بزند . تو هم اگر مايلى مرا تنبيه كن . اما اين تقاضا را از من دريغ مدار . » سياكزار « 1 » كه اين بشنيد جواب داد : « هرچه مىخواهى بكن ، زيرا مثل اين است كه تو پادشاه ما هستى . » نتيجه اين شد كه به امر كورش دو حيوان عظيمالجثه را نزد پادشاه بردند و كورش به شاه گفت كه اين حيوانها را براى او شكار كرده است . تيرهاى خونين را به او نشان نداد ، اما در محلى گذارده بود كه شاه به خوبى متوجه آن مىشد . آستياژ جواب داد : « بسيار خوب پسر من ، من با مسرت
--> ( 1 ) . Cyaxare